
به نوشتنشان گرفتهام مي خواهم .

تولد امام هادي عليه السلام
و
عيد غدير خم
عيد وصايت و ولايت بر شما مبارك باد .
.jpg)
حزن و شادي
خدايا اين شيعه چقدر نمك دارد ! غم و شاديش بهم آميخته است . ولادت و شهادتش بهم نزديك است .
بود و نبودش از يك جنس است . نار و نورش يكي ست . يادم مي آيد از آن سالي كه در چابكسر براي
دانشجويان يكي از دانشكاههاي جنوب درس داشتم .يكي از پسران اهل كتاب هم بود كه خيلي براي
شيعه شيفتگي مي كرد .مي گفت: چقدر من اين سياه پوشيدن محرمتان را دوست دارم !چقدر من اين
سرور و نشاط عيد غديرتان را دوست دارم ! چقدر اين شيعه نمك دارد ! راست مي گفت .
يا علي مددي



.jpg)
چند روزي نبودم . كجا ؟ نمي دانم .اصلا مگر قرار است بدانم ؟ شايد به صحرا شده بودم . همانجا كه
بوسعيد ابوالخير رفته بود . همانجا گه آنقدر عشق باريده بود كه پاي او در عشق فرو مي شد ، تا در
گل ! بگذار بگذريم ! از حسنيه برايت بگويم :
تنهاي تنها در آن صبح سرد برفبار روبروي خانه ي مرد ايستاده بود و خدا حدا ميكرد كسي از كوچه
نگذرد ، كسي او را نبيند ! نگاهش به سر در بلند آستانه بود كه با يك كاشي آبي فيروزه اي زينتش
داده بودند . با نقشي از يك شمسه ؛ صورتي زيبا ومحزون كه در قاب آبي كاشي اداي خورشيد را در
مي آورد . نه از آن صورتكها ي روي خشت ،بل از آن چهره هايي كه محمد صورتگر مي كشيد .و در بازار
ها كمتر يافت مي شد .

ياد يار
جند سال پيش باشد خوب است ؟خودم هم نمي دانم ! نشسته بودم كنار دريا ، ساحل رامسر بود . كه
لابلد به خاطر همين صخره هايش اسمش را گذاشته بودند سخت سر .شب بود و نور ماه روي سطح
مواج دريا انعكاس خاصي داشت .سرم را گذاشته بودم روي زانوانم و به دعاي كميل كه داشت از راديوي
سينگ ـاوـ رينگ من پخش مي شد ، گوش مي كردم .شايد گريه هم مي كردم كه اين براي دل دنگ من
تازگي ندارد .آن شب تازه مهران بمباران شده بود .ناگهان موجي بلند آمد و زد راديوي مرا برد . راديويي
كه روي دريا همانطور ميرفت و كميل مي خواند .من همان شب فهميدم دلم را آبي ،بلكه هوايي آفريدند