تبليغاتX
خاکستر گلها
ادبیات و عرفان
امروز روز اول محرم است . حسين جان ! تو به كربلا رسيدهاي كه خيمه و خرگاه بگستراني تا خان ومان و زن و فرزندت آرام بگيرند . مي بيني كه ما زودتر از تو رسيده ايم ! مي بيني ؟ و اين تازه اول عشق است . بله ما زودتر از تو به كربلا رسيده ايم . چون ما سياه پوش خيمه هامان را از چندي پيش شروع كرده بوديم . سزاست اگر ما را به گوشه ي چشمي بنوازي . حسين جان ! شب عيد ميلاد مسيح عليه السلام رفته بوديم منزل مادام همسايه مسيحي مان براي تبريك ولادت حضرت مسيح عليه السلام . مادام كهنسال ما ميگفت : مسيح رنج ما را خريده است تا از بار رنج ما بكاهد . سزاست اگر من بگويم تو همه ي رنج ما را از خود كرده اي تا ما رنجي نداشته باشيم . عجبا غيرت و مردي اگر كوي و برزن ما سياه پوش تو نباشد ! سياه پوش عباس سرفراز تو نباشد ! سياه پوش قاسم و علي اكبر تو نباشد .سياه پوش شير خواره كوچك تو نباشد ! حسين جان ! مولا جان ! پس مددي 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 7:44  توسط مریم  | 

بياييد براي عيد غدير به هم عيدي بدهيم ! من نظر كيفي شما را در مورد آنجه تصميم

به نوشتنشان گرفتهام مي خواهم .

 

 

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 7:56  توسط مریم  | 

تولد امام هادي عليه السلام

                  و

عيد غدير خم

 

عيد وصايت و ولايت بر شما مبارك باد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 7:48  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 7:42  توسط مریم  | 

حزن و شادي

خدايا اين شيعه چقدر نمك دارد ! غم و شاديش بهم آميخته است . ولادت و شهادتش بهم نزديك است .

بود و نبودش از يك جنس است . نار و نورش يكي ست . يادم مي آيد از آن سالي كه در چابكسر براي

دانشجويان يكي از دانشكاههاي جنوب درس داشتم .يكي از پسران اهل كتاب هم بود كه خيلي براي

شيعه شيفتگي مي كرد .مي گفت: چقدر من اين سياه پوشيدن محرمتان را دوست دارم !چقدر من اين

سرور و نشاط عيد غديرتان را دوست دارم ! چقدر اين شيعه نمك دارد ! راست مي گفت .

                                              يا علي مددي  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 7:38  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:41  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:34  توسط مریم  | 

 

چند روزي نبودم . كجا ؟ نمي دانم .اصلا مگر قرار است بدانم ؟ شايد به صحرا شده بودم . همانجا كه

بوسعيد ابوالخير رفته بود . همانجا گه آنقدر عشق باريده بود كه پاي او در عشق فرو مي شد ، تا در

گل ! بگذار بگذريم ! از حسنيه برايت بگويم :

تنهاي تنها در آن صبح سرد برفبار روبروي خانه ي مرد ايستاده بود و خدا حدا ميكرد كسي از كوچه

نگذرد ، كسي او را نبيند ! نگاهش به سر در بلند آستانه بود كه با يك كاشي آبي فيروزه اي زينتش

داده بودند . با نقشي از يك شمسه ؛ صورتي زيبا ومحزون كه در قاب آبي كاشي اداي خورشيد را در

مي آورد . نه از آن صورتكها ي روي خشت ،بل از آن چهره هايي كه محمد صورتگر مي كشيد .و در بازار

ها كمتر يافت مي شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:25  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:28  توسط مریم  | 

 

ياد يار

جند سال پيش باشد خوب است ؟خودم هم نمي دانم ! نشسته بودم كنار دريا ، ساحل رامسر بود . كه

لابلد به خاطر همين صخره هايش اسمش را گذاشته بودند سخت سر .شب بود و نور ماه روي سطح

مواج دريا انعكاس خاصي داشت .سرم را گذاشته بودم روي زانوانم و به دعاي كميل كه داشت از راديوي

سينگ ـاوـ رينگ من پخش مي شد ، گوش مي كردم .شايد گريه هم مي كردم كه اين براي دل دنگ من

تازگي ندارد .آن شب تازه مهران بمباران شده بود .ناگهان موجي بلند آمد و زد راديوي مرا برد . راديويي

كه روي دريا همانطور ميرفت و كميل مي خواند .من همان شب فهميدم دلم را آبي ،بلكه هوايي آفريدند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:24  توسط مریم  |